خرید بک لینک
افراط ، هم خونم قبل از اينكه بار و بنديل و ببندم و براي تعطيلات بين دو ترم برم نيويورك گفت چاه وان حموم گرفته ، تو ميتوني پيشو بگيري؟ گفتم باشه فقط وقتي برگشتم . مي خواستم از اضطراب و بدو بدو وب ال بال زدن براي هنرمند خوب و موفق مورد تاييد برنامه ريزي غربي بگريزم . اواخر هفته ي دوم قاسم سليماني كشته شد . اولش خوشحالي خيليا برام سوال بود ميدونستم شروع اتفاقات وحشتناكيه . خونه ي حميد رو تخت سوفي دختر هشت سالش مي خوابيدم و همينجوري با خوندن خبر و شنيدن سكوت نيويورك به تهران فكر مي كردم كه صبحش چه شكليه و مردمش و دوستم و مادرم پدرم و برادرم در چه حالتي و با چه لباسي قرار دارن . بي شك اين افكار مسخره بود چون من اگر انقدر برام مهم بود به درو تخته نميزدم كه فرار كنم. اخبار همينجوري وضعش بدتر ميشد . مثل سرطان سايه ي يه ابر سياه افتاد رو كل جهان . از خواب بلند مي شدم و ميديدم كوالا ها باند پيچي شده در استراليا مثل كسي كه يهو دم غروب از خواب بيدارش كرده باشن كلافه برگ مي جون . بغضم گرفت . من مطمئن بودم جنگ نميشه . تماشاي دعواي توييتري كه توييت مي كنيو تا موشك پرت كني برام احمقانه بود . فكر مي كردم ما به چي فكر مي كنيم اين مردا به چي . صبح يه روز قبل از همه ي اين اتفاقات دعوت شده بوديم خونه ي يك زن و مرد جامع شناس ايراني و روزنامه نگار . حميد با صداي بلند مي گفت اگر من زن بودم توجه بيشتري به من مي شد . من مي خواستم حرف بزنم نمي ذاشت و مي گفت بعدا مي فهمي ، تو الان نمي فهمي . فردا شبش خبر داد مردا قاسم سليماي رو كشتن . روزهاي بعد تشيع جنازه شروع شد و آتش در استراليا شعله ور تر . قرار بود جنازه و هم زمان با تهديد هاي ايران عليه آمريكا در چند شهر صلوات بدن و بگردونن. عميقا به يك بغل ا

برچسب: نویسنده: سام صادقی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 22:33

صفحه بندی